راهيان نور

شــــــهدا

 

به وبلاگ شهدا خوش آمدید


زبان فرمانده عراقی در دستان «شاهرخ»

 مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذاهم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟
 
بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل یک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونیروهاش. فکر کردم قصد خوشگذرانی وخوردن کله پاچه دارند.
 
 
اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند. آنها را آورد و روی زمین نشاند. یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد. بعد شروع به صحبت کرد:
 
خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گروهان های شما اسیر شد. اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند. بعد ادامه داد: شما متجاوزید. شما به ایران حمله کردید. ما هر اسیری را بگیریم می کُشیم ومی خوریم!!
 
مترجم هم خیلی تعجب کرده بود. اما سریع ترجمه می کرد. هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم.
 
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت. بعد هم زبان کله را درآورد. جلوی اسرا آمد وگفت: فکر می کنید شوخی می کنم؟! این چیه!؟ جلوی صورت هر چهارنفرشان گرفت. ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود. مرتب ناله می کردند. شاهرخ ادامه داد: این زبان فرمانده شماست!! زبان،می فهمید؛زبان!!
 
زبان خودش را هم بیرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت: شما باید بخوریدش!
 
 
من و بچه های دیگه مرده بودیم ازخنده ،برای همین رفتیم پشت سنگر.
 
شاهرخ می خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتی حسابی ترسیدند خودش آن را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابی آنها را ترسانده بود.
 
ساعتی بعد درکمال تعجب هر چهار اسیر عراقی را آزاد کرد. البته یکی از آنهاکه افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد.بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.
 
آخر شب دیدم تنها درگوشه ای نشسته. رفتم وکنارش نشستم. بعد پرسیدم :
 
آقا شاهرخ یک سوال دارم؛ این کله پاچه، ترسوندن عراقی ها،آزاد کردنشون!؟ برای چی این کارها رو کردی؟!
 
شاهرخ خنده تلخی کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببین یک ماه ونیم از جنگ گذشته، دشمن هم ازما نمی ترسه، می دونه ما قدرت نظامی نداریم. نیروی نفوذی دشمن هم خیلی زیاده. چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب، جالب این بود که نیروهای نفوذی دشمن اسرا رو ازما تحویل گرفتند. بعدهم اونها رو آزاد کردند. ما باید یه ترسی تو دل نیروهای دشمن می انداختیم. اونها نباید جرات حمله پیدا کنند. مطمئن باش قضیه کله پاچه خیلی سریع بین نیروهای دشمن پخش می شه!

توسل به حضرت زهرا(س) در میانه میدان

خاطره ای از  شهید مصطفی ردانی پور که از موسسین لشکر ۱۴ امام حسین(ع) و فرمانده قرارگاه فتح نیز بود، که به روایت "یاران ناب ۱۹" روایت می‌شود.
همه آماده شروع عملیات بودند، اما پشت یک میدان مین گیر افتاده و مانده بودند. جالب اینکه بچه‌های شناسایی سه ماه تمام روی این معبر کار کرده بودند و همه چیز شناسایی شده بود، اما معلوم نبود چرا آن شب همه چیز قفل شده بود.

شهید مصطفی ردانی پور به حضرت زهرا(س) متوسل شد و لحظاتی بعد قرآن را باز کرد و به آیات آن نگاه کرد. پس از اینکه قرآن را بست گفت: «از این معبر نمی‌رویم، باید از معبر دست راستی، گرای باغ شماره هفت برویم و آنجا به دشمن بزنیم.» به قدری با قدرت این حرف را زد، که حتی حاج حسین خرازی هم چون و چرایی نیاورد و روی حرف او حرف نزد.

گردان‌ها از همان مسیری که او گفته بود، به طرف دشمن حمله کردند و ساعاتی بعد، منطقه مورد نظر فتح شد. بعدا در بررسی‌ها متوجه شدیم که با انتخاب مسیر، عراقی‌ها را دور زده بودیم.

شهید مصطفی ردانی پور، متولد اصفهان بود. او با شروع جنگ تحمیلی، به همراه عده‌ای از همرزمان خود از«کردستان» وارد جنوب شد و با نیروهای اعزامی از اصفهان (سپاه منطقه‌ ۲) که در نزدیکی آبادان «جبهه‌ی دارخوین» مستقر بودند، شروع به فعالیت کرد.

ایشان با تجربه‌ای که از کار در جبهه‌های کردستان داشت، سلاح بر دوش، به تبلیغ و تقویت روحی رزمندگان می‌پرداخت و با برگزاری جلسات دعا و مجالس وعظ و ارشاد، نقش مؤثری در افزایش سطح آگاهی و رشد معنوی رزمندگان ایفا می‌نمود و در واقع وی را می‌توان یکی از منادیان به حق و توجه به حالات معنوی در جبهه‌ها نامید.

در عملیات شکست محاصره‌ آبادان و طریق‌القدس فرمانده گردان بود. در عملیات فتح‌المبین در کنار شهید خرازی ـ فرمانده‌ی تیپ امام حسین (ع) ـ بود. در همین عملیات برادر کوچکترش به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمد و خود او نیز بشدت مجروح و در اثر همین جراحت نیز یک دستش معلول شد. پس از آن در عملیات بیت‌المقدس و عملیات رمضان فرماندهی قرارگاه فتح سپاه را به عهده داشت، که چند یگان رزمی سپاه را اداره می‌کرد، به طوری که شگفتی فرماندهان نظامی ـ اعم از ارتش و سپاهی ـ را از اینکه یک روحانی فرماندهی سه لشکر را عهده‌دار است و با لباس روحانی وارد جلسات نظامی می‌شود و به طرح و توجیه نقشه‌ها می‌پردازد را برمی‌انگیخت. او در عملیات محرم، والفجر ۱ و والفجر ۲ نیز شرکت داشت. دو هفته پس از ازدواج، در ۱۵ مرداد سال ۱۳۶۲ و در عملیات والفجر ۲ به شهادت رسید و جسم پاکش در منطقه‌ حاج عمران بر زمین ماند و در زمره‌ شهدای مفقود‌الجسد محسوب شد.

 


سخن شهيد

خدايا! شاهد باش به عشق تو و در مسير تو حركت كرده ‏ام و اينك فقط پيوستن به تو را انتظار دارم خدايا، من عاشق و خواهان شهادتم. نه بدين معنى كه از دنيا فرار مى‏كنم، بلكه مى‏خواهم گناهانى كه انجام داده ‏ام به واسطه رنج كشيدن در راه تو و ريختن خونم به خاطر تو پاك شود. شهيد رمضان ذاكرى


سلام بر ماه دلدادگي

سلام به ماه خدا...

سلام به ماه دلدادگی...

                                                            سلام به رمضان

 

میشه بوی  رمضان رو که  تمام  فضای دل رو پر کرده رو استشمام کرد یک قدم ...یک پله.... با اخلاص برداریم مثل بنده های مخلصش به رمضان واقعی  برسیم.

قربون این خدا برم دوباره این فرصت رو برای بنده هاش به وجود آورد تا کاسه های گدائیشون رو به طرفش دراز کنند

خدائی خیلی مهربونه کاش یه ذره قدر بدونیم

خدایا ، صد هزار مرتبه شکرت که این فرصت دوباره رو دادی که با تمام وجود صدات کنیم خیلی ها اسیر خاک شدند و دیگه این لحظه ها رو درک نمیکنند . خدا به ما  توفیق درک لحظه لحظشو بده ، توفیق درک شب قدر رو

بذار شب قدر امسال با همه سالها فرق کنه ...

 

الهی!

توفیق ده رمضان امسال نامهای زیبات از همه وجودم برخیزه....

فرصت ده رمضان امسال شب قدر را قدر بدانم و درک کنم ....

توفیق ده وقت سحر لحظه دلدادگیم باشد....

از لحظه سحر تا افطار تنها ذکرم برای تو باشد لحظه اخر غرق دروجودت  شوم....

عید فطر با تمام وجود حس کنم که 11 ماه باقی مانده را هم رمضان خواهم دانست....

خدایا! کمکم کن ماه رمضان امسال برای من هم ماه رمضان باشد و 11 ماه باقی مانده رمضانی بمانم....................

 

خدایا خوبات که جای خود رو دارند ، این بدا هستند که محتاج یک نگاه مهربون تو هستند،

پس به حق خودت دریغ نکن...

                                                                                                                                                    آمین

 

التماس دعا


Weblog Themes By Pichak

........ مطالب قدیمی‌تر >>

لینک های مفید

درباره وبلاگ


عشق یعنی لافتی الا علی
عشق یعنی رهبرم سید علی

پیوندهای روزانه

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ